من همانم
اما چرا آواز اندوهي نمي خوانم
ديگر نمي مانم به آن زني كه ميگرييد
مي خنديد
مي افتاد
برمي خواست
سایه های من
در شکاف میان چشم های تو وزمان
با باد می روند.
تا محو طرح تن
شکاف از تو تا من
نفس زمان بود و من
در عدم
طرح تو بود که بر خاک می ماند
تا سایه هایم معنای باد را دریافت
شکاف تا به مرگ گسترده بود.
سایه های تو تداوم سیار وهم بود
بودن سایه های سیار
وهن شکاف تو تا تن را در تداوم دوار وهم
نشان بود.
بود بودن های دور!!
شار مدام تن تو
نبودن بودن های من را
نشان بود
سایه های سیار.
انگار،رنگ روی من از تو انکار شد
روانی و من رنگ به رنگ میروم از رنگ انگاره ات.
با من که رنگ به رنگ میروم از پی انگاره ات
روان شو با هیچ های نگاهت.
تا روان ام از پس ام
تا تو در مهره ی پشتم
تا ندانی که نمی بینم
گام به گام میروم از پس ام
توانی به توالی گامم نیست
تا بنویسی بر پشتم:
از روبه روها رو برگرداندی
در آن صریح پرهیز
نطفه ها می توان بست:
شرم و مکث
وزن های راه نیامده ام
در گذر باد بود.
گذار تو از نبض من
گور را هجا به هجا
یاد بود.
بی پرواست شب تاب
انگاره های این سایه..
افسوس!!
این چنین هولناک.
ضیافتی در خور میهمانی نا خوانده می طلبد.
نا خوانده مهمانی جان می کند در نباید روزهای بیمار.
من.تو.مهمان.
پولک دوزی چشم ناظران
محرم اسرار می شود
باید گریست،
رخنه کرد در نباید روزها
سیراب از خیانت.
...
چروکیده مهتاب
فرا خوان کس را
لایق گزندی تلخ.
که پنداری ست شفاف
در نباید مهمانی اشرار.
خیانت کردم.
تلخ تلخ.
یک شاهد عینی
صمیمی ترین دوست زندگیم...
رنگ رخ باخته است
باد، نوباوه ی ابر،از بر کوه
سوی من تاخته است.
هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
هم از این روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ.
به دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب.آری شب..
می نشاند همه را...
و همه می ترسند
که تن این گنداب
نرساند ز تک اورده سیاهش به لب ایشان آب
یا گل آلوده به تن ریخته ی دیواری...
نفکند ایشان را
بیش و کم سایه به سر.
همه شان می ترسند
که تن گنده ی عفریت زنی
به سفیدابش روپوش دروغ،
نکشدشان در بر.
فکر کردن به این که دغدغه ی ایران پرستی تا مغز اسخونتو گرفته و فشار از همه جا و همه چیز هر روز تورو وادار می کنه که ارزشهات رو لای همین اسفالتای تیکه پاره ی پیاده رو ها چال کنی.
فکر کردن به حس تلخ شنیدن صدای مردی از توی ماشینش درست زمانی که آغوش گرم همسرشو ترک کرده،ساعت ۷ صبح،برای سوار شدن.به راحتی چند تا بوق و نیش ترمز کل صورت مسله ی تعهد و خانواده رو پاک می کنه.
فکر کردن به صرف این همه هزینه و کشیدن ریاضت های پی در پی برای قبولی در رشته ی دلخواهت و این که صبح به جای دیدن چهره ی استاد سر کلاس با گپ های هجو بچه ها که دو تا ظرف تخمه و آجیل کم داره رو به رو بشی و در سایت دانشکده ی خبر در لیست جستجوها آدرس های عجیب و غریب و گاهی اوقات شرم اور ببینی که اکثرن به تنها چیزی که ربط ندارن خبره.و یا یاد گرفتن اخلاق در کلاسی مغایر با اصول اخلاقی.(مردی که چیزی شبیه سبد به سر گذاشته،ملافه ای به دوش انداخته،دمپایی به پا کرده،وبوی عرقش تمام کلاس را پر کرده برای دوری از انحراف به گناه در تمام طول صحبت خود به زیر شکمش نگاه میکند، تو را با عنوان خواهر به خاطر پوشیدن لباس رنگ روشن ماخذه می کند و به قول خودش بابت تیتر شدن مرگ ادمهایی مثل بابک بیات در صفحه اول روزنامه ها افسوس می خورد.
فکر کردن به جای خالی بچه های خبر نگار و عکاس،همکلاسی ها، که سی۱۳۰ اونهارو سوار کرد و دیگه بر نگشت. سوختن ، رفتن، و الان نیستن ، هفته دیگه یک سال میشه که رفتن که بیان و..... تنها کشته شدن ۳۸ نفر دیگه لینک می شه به خاطرات سیاه پارسال همین موقع ها.
خیلی چیزها هست که بهش میشه فکر کرد.
فکر کردن به چراها و اینکه تو ایران رو دوست داری(وطن وطن وطن) با تمام فکرایی که هر روز توی پیاده روهای اون می کنی.....
که یه کون سفیدی داش
و برا کار کردن دستی نداش
برا دیدن هم تو صورتش چشمی نداش.
تو کله ش هیچی نبود
به هیچیم فکر نمی کرد.
یک یک مساوی دو رو هم بلد نبود
از این مملکت هیچ جاش نمیشناخت
اون فقط یه ماهی فاش بود با یه کون سفید.
وقتی آدما خونه می ساختن
وقتی آدما چوب می شکستن
وقتی آدما دل کوه هارو سوراخ می کردن
وقتی آدما آش درست میکردن
ماهیه فاش به ریششون میخندید.
وقتی آدما می پرسیدن تو چی کار بلدی بکنی
جواب می داد:((من یه ماهیه فاشم.اینم کون سفیدم))
.
.
شب به شب که آدما می رفتن به خونه هاشون
ماهی فاشم پشت سرشون می رفت تو.
وقتی آش رو میز بود اولین نفر با یه قاشق بزرک
همون ماهیه بود
که با صدای بلند فریاد می زد:((تند و تند بخورین که می خوام کون سفیدمو بهتون نشون بدم))
آدما می خندیدن و اجازه میدادن که باهاشون غذا بخوره.
.
.
اگه قحطی نمی اومد اونم یه قحطی بزرگ
تنبلیش و ندیده می گرفتن.
اما حالا مجبور بودن برا شکمشون یه کاری بکنن.
اما ماهی فاش غیر از یه قاشق بزرگ هیچی نیاورد.
چند نفری اونو دیدن.اونا سه نفر بودن.
از فاش پرسیدن:((خب!!تو چی میدی به ما؟))
ماهی جواب داد:((اگه کون سفیدمو......))
اما آدما برای اولین بار نخندیدن
عصبانی شدن و پریدن بهش
از لای در انداختنش بیرون
واون جا کون سفیدشو گرفتن به با کتک.
من این جا هستم.به گمانم این جا هستم.در اتاق جز تاریکی چیزی نیست.انگاره من هزار سال بیشتر تو را می شناسد.
و صدای مردی می آید:
چراغ را روشن کن .....
تو روزای ابری واسه اومدن آفتاب و دیدن قامت بلند تو لحظه شماری می کنم.
امسالم زمستون روزای بدون تو زیاد داره.
حادثه ای در آستانه نواختن بود
وبهت تب آلوده ی هجای خالی هم بستری سردو بی هوس
مغموم در اندیشه دودآلوده آنچه نباید.
که نپاید جاری خاطره ای
در کاستی آغاز پر دغدغه ای در انجام
وثبوت لحظه ای در زلال این فرجام.
باور کهربایی دو دید
لمس دستان فرشته ای را عذابی میپندارد
و همجواری گناه و یقین برهانی را
این چنین آشتی میبیند.