تبليغاتX
دو دید
اولین برف زمستانی.....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نگار گلستانی  | 

چراغ ها یک در میان روشن اند.سیاهی ساختمان ها بر سوی نورشان حکومتی نا عادلانه دارند.من ایجام.به گمانم ینجا هستم.جایی که طراوت دور از دسترس و حسادت من به آزادی تو بیشتر از همیشه آزارم می دهد.

من این جا هستم.به گمانم این جا هستم.در اتاق جز تاریکی چیزی نیست.انگاره من هزار سال بیشتر تو را می شناسد.

و صدای مردی می آید:

چراغ را روشن کن .....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نگار گلستانی  | 

امروز هوا آفتابی بود.خودتم میدونی که تو روزهای آفتابی خیلی جذاب تری.واسه همینم هست که هی قیافه میگیری.نه؟هم قد بودن من و تو توازن دلچسبیه.روزایی که قدت ازم دراز تر میشه دلم خیلی می گیره.دوست دارم وقتی دارم اسمتو صدا میکنم مستقیم و بدون کج و معوج شدن بره تو گوشت.راستی هواشناسی می گه هوا داره خراب می شه.اینجوری که بوش میاد ابرا دارن میان و من و تو چند روزی دوریم.

تو روزای ابری واسه اومدن آفتاب و دیدن قامت بلند تو لحظه شماری می کنم.

امسالم زمستون روزای بدون تو زیاد داره.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نگار گلستانی  | 

حادثه ای در آستانه نواختن بود

وبهت تب آلوده ی هجای خالی هم بستری سردو بی هوس

مغموم در اندیشه دودآلوده آنچه نباید. 

که نپاید جاری خاطره ای

در کاستی آغاز پر دغدغه ای در انجام

وثبوت لحظه ای در زلال این فرجام.

باور کهربایی دو دید

لمس دستان فرشته ای را عذابی میپندارد

و همجواری گناه و یقین برهانی را

این چنین آشتی میبیند. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نگار گلستانی  |