چراغ ها یک در میان روشن اند.سیاهی ساختمان ها بر سوی نورشان حکومتی نا عادلانه دارند.من ایجام.به گمانم ینجا هستم.جایی که طراوت دور از دسترس و حسادت من به آزادی تو بیشتر از همیشه آزارم می دهد.
من این جا هستم.به گمانم این جا هستم.در اتاق جز تاریکی چیزی نیست.انگاره من هزار سال بیشتر تو را می شناسد.
و صدای مردی می آید:
چراغ را روشن کن .....
+
نوشته شده در ساعت توسط نگار گلستانی
|