که یه کون سفیدی داش
و برا کار کردن دستی نداش
برا دیدن هم تو صورتش چشمی نداش.
تو کله ش هیچی نبود
به هیچیم فکر نمی کرد.
یک یک مساوی دو رو هم بلد نبود
از این مملکت هیچ جاش نمیشناخت
اون فقط یه ماهی فاش بود با یه کون سفید.
وقتی آدما خونه می ساختن
وقتی آدما چوب می شکستن
وقتی آدما دل کوه هارو سوراخ می کردن
وقتی آدما آش درست میکردن
ماهیه فاش به ریششون میخندید.
وقتی آدما می پرسیدن تو چی کار بلدی بکنی
جواب می داد:((من یه ماهیه فاشم.اینم کون سفیدم))
.
.
شب به شب که آدما می رفتن به خونه هاشون
ماهی فاشم پشت سرشون می رفت تو.
وقتی آش رو میز بود اولین نفر با یه قاشق بزرک
همون ماهیه بود
که با صدای بلند فریاد می زد:((تند و تند بخورین که می خوام کون سفیدمو بهتون نشون بدم))
آدما می خندیدن و اجازه میدادن که باهاشون غذا بخوره.
.
.
اگه قحطی نمی اومد اونم یه قحطی بزرگ
تنبلیش و ندیده می گرفتن.
اما حالا مجبور بودن برا شکمشون یه کاری بکنن.
اما ماهی فاش غیر از یه قاشق بزرگ هیچی نیاورد.
چند نفری اونو دیدن.اونا سه نفر بودن.
از فاش پرسیدن:((خب!!تو چی میدی به ما؟))
ماهی جواب داد:((اگه کون سفیدمو......))
اما آدما برای اولین بار نخندیدن
عصبانی شدن و پریدن بهش
از لای در انداختنش بیرون
واون جا کون سفیدشو گرفتن به با کتک.