فکر کردن به این که دغدغه ی ایران پرستی تا مغز اسخونتو گرفته و فشار از همه جا و همه چیز هر روز تورو وادار می کنه که ارزشهات رو لای همین اسفالتای تیکه پاره ی پیاده رو ها چال کنی.
فکر کردن به حس تلخ شنیدن صدای مردی از توی ماشینش درست زمانی که آغوش گرم همسرشو ترک کرده،ساعت ۷ صبح،برای سوار شدن.به راحتی چند تا بوق و نیش ترمز کل صورت مسله ی تعهد و خانواده رو پاک می کنه.
فکر کردن به صرف این همه هزینه و کشیدن ریاضت های پی در پی برای قبولی در رشته ی دلخواهت و این که صبح به جای دیدن چهره ی استاد سر کلاس با گپ های هجو بچه ها که دو تا ظرف تخمه و آجیل کم داره رو به رو بشی و در سایت دانشکده ی خبر در لیست جستجوها آدرس های عجیب و غریب و گاهی اوقات شرم اور ببینی که اکثرن به تنها چیزی که ربط ندارن خبره.و یا یاد گرفتن اخلاق در کلاسی مغایر با اصول اخلاقی.(مردی که چیزی شبیه سبد به سر گذاشته،ملافه ای به دوش انداخته،دمپایی به پا کرده،وبوی عرقش تمام کلاس را پر کرده برای دوری از انحراف به گناه در تمام طول صحبت خود به زیر شکمش نگاه میکند، تو را با عنوان خواهر به خاطر پوشیدن لباس رنگ روشن ماخذه می کند و به قول خودش بابت تیتر شدن مرگ ادمهایی مثل بابک بیات در صفحه اول روزنامه ها افسوس می خورد.
فکر کردن به جای خالی بچه های خبر نگار و عکاس،همکلاسی ها، که سی۱۳۰ اونهارو سوار کرد و دیگه بر نگشت. سوختن ، رفتن، و الان نیستن ، هفته دیگه یک سال میشه که رفتن که بیان و..... تنها کشته شدن ۳۸ نفر دیگه لینک می شه به خاطرات سیاه پارسال همین موقع ها.
خیلی چیزها هست که بهش میشه فکر کرد.
فکر کردن به چراها و اینکه تو ایران رو دوست داری(وطن وطن وطن) با تمام فکرایی که هر روز توی پیاده روهای اون می کنی.....