تبليغاتX
دو دید - شب
هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است

باد، نوباوه ی ابر،از بر کوه

سوی من تاخته است.

 

هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم از این روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را

 

با تنش گرم، بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ.

به دل سوخته ی من ماند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

 

 

هست شب.آری شب..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نگار گلستانی  |